سلام دوستان و همراهان عزیز.امیدوارم همگی خوب و سلامت باشینامروز به روز خوب و عالی بود.بعد از مدتها با هم چهارتایی رفتیم پارک...بعد از مدتها وقتی میگم یعنی خیلی ها دیگه نمیگم چندماه و چند سال ..ما برای تفریح و گردش بیشتر اوقات به جنگل و دریا و جاهای طبیعی میریم...شوهرم زیاد از پارک و جاهای شلوغ خوشش نمیاد البته منم همین طور ولی نه به شدت اون ..خلاصه این که امروز یه سورپرایز برامون شد وبه پیشنهاد من رفتیم پارک ساحلی ...پارک زیبا و بزرگیه ...وسطش یه خونه روستایی با حیاط روستایی ..شهر بازی و رودخونه هم داره..پسربزرگم خیلی خوشحال بود ومن از دیدن خوشحالی اون خوشحال تر ..پسر کوچک هم تو کالسکه مثل یه بچه ی خوب نشست و به اطرافش با تعجب نگاه میکرد قربون هر دوتاتونهوا هم خوب و عالی بود .آفتابی ....انگار نه انگار تاچندروز پیش سی چهل سانت برف اومده بود..همه برف ها آب شدن...برف امسال خیلی کمتر از پارسال بود ..چندتا عکس خوشگل هم گرفتیم...غروب دیگه سرد شده بود..من از اون موقع احساس سرما میکنم الان هم حس میکنم سرماخوردمآخر شب برای شب بخیر گفتن رفتم اتاق پسرم کلی از امروزش خوشحال بود و تشکر کرد از اینکه پارک رفتیم (دیگه ببینید از کی نرفتیم که پسرم اینقدر ذوق زده شده بود )بعد گفت مامان پیشم میخوابی ؟آخه قبل از تولد پسر دومی من همیشه موقع خواب یه پنج دقیقه ای روتختش میخوابیدم ..دیگه الان با این وروجک مرواریدهای تیز...ما را در سایت مرواریدهای تیز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 19:51
گاهی فقط خصوصیات منفی طرف مقابلت به چشمت میاد...گاهی ...الان چند روزه همیشه نکات منفی شو میبیتم یا تو ذهنم مرور میکنم..هرچه میخوام به این پیامهای روانشناسی که تو این کانال های تلگرامی زیادهستن ,,مبنی بر اینکه نکات مثبت و منفی همسرتونو با هم ببینید ,ولی انگار نمیشه ...زندگی یه حقیقته ..حقیقت هم همیشه تلخه..زندگی تلخهمثل شربت سرفه بچگی ام.قبل از ازدواجمون بهش یه نامه نوشته بودم وازش خواسته بودم هیچ وقت بهم دروغ نگه حتی اگه اون حرف باعث ناراحتی من بشه ...گذشت گذشت الان پشیمونم از این حرف اگه بهم نمیگفت یه چیزایی رو یا در حد همون دروغ شاید الان یه حس دیگه ای نسبت به شعراش داشتم هیچ وقت دوست ندارم چاپ بشه ...برچسبها: ذهن پریشان مرواریدهای تیز...ما را در سایت مرواریدهای تیز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 19:51
کاش هیچ وقت این فضاهای مجازی نمیومدن....نابود بشن همه..
دور شدیم ...گاهی میگی خیلی امروز سرم تو گوشی بود دیگه تا شب کار نمیکنم با گوشی ...
فقط یه ساعت که میگذره دوباره گوشی رو برمیداری ...کر میشی..کور میشی
متنفرم از این حالت ...
تا خط قبلی رو غروب نوشته بودم...عصبانی بودم ولی به روی خودم نیاوردم ..گفتم حالا سر شبه حتما تا یه ساعت دیگه تموم میکنه کنار میزاره گوشیشو.
ولی این کارو نکرد...دقیقا باز همون جمله رو گفت :ساعت 9شب بود ..دیگه امشب گوشی دست نمیگیرم ..
هنوز یه ساعت از این حرفش نگذشته بود که بعداز شام دوباره گوشی رو برداشت کور و کر شد ...انگار دیگه اینجا حضور نداره فقط جسمش پیش ما بود ..
خیلی دوست دارم گوشیش رو با یه چکش بزنم هزار تکه کنم ...بد شانسی شب داداشم مهمون ما بود نتونستم چیزی بگم .منتظر بودم موقع خواب بشه که بهش یادآوری کنم در هرکاری تعادل خوبه زیاده روی هم به خودت و بیشتر از همه به اطرافیان آسیب میزنه ...
خدا لعنت کنه جنگ رو ...لعنت کنه بی عدالتی و فقرو اختلاف طبقاتی و ...لعنت به هر که آرامش مردم رو بهم میزنه ..لعنت به......اووووف ....ما دهه شصتیا تو هیچ دوران از زندگیمون آرامش نداریم اون از کودکی و جنگ و از نوجوانی و بگیرو ببند و اینم از جوانی ....
بیشتر موضوعاتی که دنبال مبکنه مثل بیشتر مردم همین مسایل سیاسی با یه فرق این که سر جنگ کشور های دیگه هم حساسه ...یعنی مرواریدهای تیز...ما را در سایت مرواریدهای تیز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 14:07